تبليغاتX
باز...بـــــــــــاران
باران که بیاید از دست چترها کاری ساخته نیست...ما اتفاقی هستیم که افتاده ایم!



باز...بـــــــــــاران








 

ای ستاره

که پیش دیده ی منی

باورت نمی شود که در زمین هر کجا به هر که می رسی

خنجری نهفته است

 

آن که با تو می زند صلای مهر

جز به فکر غــــــارت دل تو نیست

گر چراغ روشنی به راه توست ، چشم گرگ جاودان گرسنه ای است

 

ای ستـــاره

ما سلاممان بهانه است

عشق مان دروغ جاودانه است

در زمین زبان حق بریده اند

حق ، زبان تازیانه است

و آن که با تو صادقانه درد و دل می کند

های های گریه های شبانه است

 

ای ستاره

ای ستاره ی غریب

ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم

پس چرا به داد ما نمی رسد ؟!

ما صدای گریه مان به آسمان رسید

از خدا چرا صدا نمی رسد ......

 

 

 

در یاد داشته باشید......

 

اگر نفرت بورزید ، نفرت به شما باز خواهد گشت

اگر عشق ببخشید ، عشق خواهید ستاند

اگر انتقاد کنید از شما انتقاد خواهد شد

و اگر دروغ بگویید به شما دروغ خواهند گفت ...

 

به خاطر بسپار....

 

جای هست که جز تو هیچ کس نمی تواند آن را پر کند و کاری هست که

 جز تو هیچ کس قادر به انجامش نیست .....

 

هرگز فراموش مکن ...

هیچ چیز ، جز تردید و هراس ، نمی تواند بین انسان و بزرگترین آرزوهایش فاصله ایجاد کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


 

من مناجات درختان را هنگام سحر ، رقص عطر گل یخ را با باد ،

 نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه ، صحبت چلچله ها را با صبح ،

 نبض پاینده ی هستی را در گندم زار ، گردش و رنگ طراوت را در گونه ی گل ،

همه را می شنوم همه را می بینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

 

 

 

 

از دم صبـــــح ازل تا آخـــــر شام ابــــــد

 

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

 

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد؟

 

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


این قرارمون نبود تو بی خبر بری

من خسته شم که تو ،بی همسفر بری

این قرارمون نبود، من رنگ شب بشم

تو سر سپرده شی من جون به لب بشم

باور نمی کنم این تو خـــود تویی

این تو که از خودش بی خود شده تویی

عشق منی هنوز....

 گاهی به قلب من سر می زنی هنوز ؟!

 

عــــــــاشقی پیداست از زاری ِدل - - - نیست بیمـــاری چو بیماریِ دل

 

علـــت عاشق ز علت ها جداست - - - عشق اُسطرلابِ اسرار خداست

 

هرچه گویم عشـــق را شرح و بیان - - - چون به عشق آیم خجل باشم از آن

 

گرچه تفسیرِ زبان روشنگر است- - - لیک عشق ِ بی زبان روشن تر است

 

چون قلم اندر نوشتن می شتافت - - - چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


مدت ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت ،خیلی کثیف می شوی و مهم تر ان است که خوک از این کار لذت می برد ....

 

همواره به یاد داشته باش آخرین کلید شاید گشاینده ی قفل در باشد .....

 

تنها راهی که به شکست می انجامد تلاش نکردن است

دشوارترین قدم همان اولین قدم است

 

عمر شما زمانی شروع می شود که تصمیم می گیرید اختیار سرنوشت خویش را در دست بگیرید

 

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد که سر از خاک بیرون آورده باشد

 

بزرگ اندیشی به راستی جادو می کند .بزرگ بیندیشید تا بزرگ زندگی کنید.

 

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد تنها به این دلیل است که شما چیز زیادی از آن نخواسته اید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


كاش قلبم درد پنهاني نداشت. چهره ام هرگز پريشاني نداشت


كاش برگه هاي آخر تقويم عشق ، خبر از يك روز باراني نداشت


كاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود و قرباني نداشت


كاش ميشد عشق را تفسير كرد. دست و پاي عشق را زنجير كرد

 


كاش يا رب آشنايي ها نبود


يا به دنبالش جدايي ها نبود . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


مــــن پرواز را بهانه ی رفتـــــن کردم

و تو قفس را بهانه ی دوســــــت داشتن

 

بوسه را ، همپای رفتنـــــم نثارت کردم

و تو زنجیر اسارت اشــــک را

 

اکنون آمده ام در قفسی ســرد و

چشمه ی اشکـــی که خشکیـــده

 

مـــــن آمده ام اما

دیــــر..... خیلی دیــــر ......

 

ساز دهنی ام را بی حضورتـــــو به دهانم می گذارم

و سرخوش از عشقـــت

 

نوای خاموش قلبـــــم را می نوازم

تا شاید نسیــــــم

 

صدایم را به تــــو برساند

و باز تو را به یـــــاد قلب سوختــــه ام بیندازد ......

 

گرچـــه خیلی دیـــر است

امـــا

 

هنوز هم چشـــــم به راه جاده ای هستم

که از آن به آسمــــان ها پیوستی

 

و هیچ کبوتری خبر از برگشتنت نیاورد

و باز هم در کنار جــــاده

 

بی حضــــور تو می نوازم ......

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  | 


نخستین نگــــاهی که ما را به هم دوخت !

نخستین سلامی، که در جان ما شعلـــــه افروخت

نخستین سلامـــی که دل های مارا

به بوی خوش آشنایی سپرد و به میهمــانی عشــق برد

پر از مهـــــر بودی

پر از نور بودم

همه شوق بودی

همه شـــــور بودم

 

چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هـــم

نگـــاهی ربودیم و رازی نهفتیــم

 

چه خوش لحظه هایی که " می خواهمــت " را

به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم .

 

دو آوای تنهای سرگشته بودیم

رها ، در گذرگــاه هستی

به سوی هـــم از دورها پر گشودیم

 

چه خــوش لحظه هایی که هم را شنیدیم

چه خــــوش لحظه هایی که در هم وزیدیم

 

چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشـــق

چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم

 

تو با آن صفای خــدایی

تو با آن دل و جان سرشــار از روشنایی

از این خاکیان دور بودی

 

من آن مرغ شیدا

در آن باغ بالنده در عطر و رویا

بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی

چه مغرور بودم

چه مغـــرور بودم .....!

 

از آن روزها – آه – عمری گذشته ست

من و تو دگرگونه گشتیم

دنیا دگر گونه گشته ست .....

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت   توسط متولد.فصــــل.بهـــــار  |