نخستین نگــــاهی که ما را به هم دوخت !
نخستین سلامی، که در جان ما شعلـــــه افروخت
نخستین سلامـــی که دل های مارا
به بوی خوش آشنایی سپرد و به میهمــانی عشــق برد
پر از مهـــــر بودی
پر از نور بودم
همه شوق بودی
همه شـــــور بودم
چه خوش لحظه هایی که دزدانه ، از هـــم
نگـــاهی ربودیم و رازی نهفتیــم
چه خوش لحظه هایی که " می خواهمــت " را
به شرم و خموشی نگفتیم و گفتیم .
دو آوای تنهای سرگشته بودیم
رها ، در گذرگــاه هستی
به سوی هـــم از دورها پر گشودیم
چه خــوش لحظه هایی که هم را شنیدیم
چه خــــوش لحظه هایی که در هم وزیدیم
چه خوش لحظه هایی که در پرده ی عشـــق
چو یک نغمه ی شاد با هم شکفتیم
تو با آن صفای خــدایی
تو با آن دل و جان سرشــار از روشنایی
از این خاکیان دور بودی
من آن مرغ شیدا
در آن باغ بالنده در عطر و رویا
بر آن شاخه های فرا رفته تا عالم بی خیالی
چه مغرور بودم
چه مغـــرور بودم .....!
از آن روزها – آه – عمری گذشته ست
من و تو دگرگونه گشتیم
دنیا دگر گونه گشته ست .....
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت توسط متولد.فصــــل.بهـــــار
|